بچه ها واقعا خسته شدم ...

دیگه نمیتونم....

دیگه نمیکشم ....

احساس میکنم همه ازم متنفرن ...

احساس میکنم به موجود اضافه ام ..‌‌.

اصلا برا چی بدنیا اومدم ؟...

میخوام به مامانم بگم چرا منو بدنیا آوردی که حالا ازم متنفر باشی ؟...

چجوری میشه یه مادر از بچش متنفر باشه اونم وقتی بچش هیچکاری نکرده ؟...

قلبم میگیره وقتی با دختر عموم میرم بیرون و مامانش بهش زنگ میزنه و حالشو میپرسه و بهش میگه عزیزم شام حاضره زودتر بیا خونه..😭💔

دیگه رو اشکام کنترلی ندارم ....

بی اختیار اشکام سرازیر میشن ....

واقعا چکار کردم؟ ...

من چه گناهی کردم ؟...

چه اشتباهی کردم ؟...

چرا همه ازم متنفرن ؟....

چرا هیچکس نمیگه دوست دارم ؟...

چرا هیچکس نیست که وقتی ناراحتم اشکامو پاک کنه و بگه من همیشه هستم ... گریه نکن عزیزم ....

خسته ام ....

از همه چی خسته ام ....

نمیتونم نفس بکشم ...

دلم یه زندگی عادی میخواد ..‌‌.

دلم میخواد وقتی از مدرسه میام مامانم خونه باشه و بهم بگه خسته نباشی عزیزم برو لباساتو عوض تا برات ناهار میریزم ...

دلم میخواد شب که میشه موقع شام با پدر و مادرم سر یه میز  بشینم و شام بخورم ‌....

دلم میخواد وقتی میگم شب بخیر صدای مامانمو بشنوم که با عشق بهم میگم شب بخیر عزیزدلم ...

دیگه اختیار اشکامو ندارم ...

قلبم اینقدر درد میکنه که با خودم میگم ممکنه هر لحظه از سینم بزنه بیرون و از هم بپاشه ...

دلم یه خوابی میخواد که بیداری نداشته باشه ...

من خیلی برای هدفم تلاش می‌کنم....

اما دیگه خسته شدم ....

تو این مرحله واقعا کم آوردم....

منی که هیچوقت از مرگ حرف نمیزدم و مرگ تنها چیزی بود که ازش میترسیدم الان دوست دارم فقط بخوابم و دیگه بردار نشم ....

دوست دارم همه چی رو پشت سرم بزارم ...

اهدافم ...

تلاش هام ....

تنهاییم....

گربم ....

دوست دارم همه رو بزارم و فقط به خواب ابدی برم ...

چشمم به داروهای تو یخچاله .‌‌..

با خودم میگم فقط کافیه ۱۵ ، ۲۰ تا قرص رو با هم بخورم ...

همه چی تموم میشه ....

داستان زندگیم تموم میشه ..‌‌.

همه چی رو پشت سر میزارم .‌‌..

میخوابم و دیگه بیدار نمیشم ....